بی تو در این شب تار
آخرین پنجره بیدارم
و در این بیداری
پشت این پنجره تنهائی
دلم از سایه خود میپرسد:
که چرا دلتنگی !
بر لب پنجره ام فانوسی
تابه سحر
بیدار است
تا بتابد مهتاب
تا.......
نیما /تیر۸۶
ظهر تابستان است.
سایهها میدانند، که چه تابستانی است.
سایههایی بیلک،
گوشهیی روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم، که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا میخواند."
(سهراب)

در بهاری که میرود تا تابستانی دیگر شود و ما این بهار عمر را نیز بسپاریم به نیستان یاد خاطرات ایام و از کوتاه زمانی دیگر بیاغازیم تابستانی دیگر را و به امید دمیدن بهاری دیگر دل خوش بداریم ٬ برای تک تک همراهان که روشنی بخش کوره راهمان خواهند بود دلهائی بهاری آرزومندم
دلم از.....