پوپک
ای مسافرغریب ٬ در دیار خویشتن. با تو آشنا شدم ٬ باتو در همین مسیر. از کویر سوت و کور .تا مرا صدا زدی. دیدمت ولی چه دور . دیدمت ولی چه دیر !

بی تو در این شب تار

آخرین پنجره بیدارم

و در این بیداری

پشت این پنجره تنهائی

دلم از سایه خود میپرسد:

که چرا دلتنگی !

بر لب پنجره  ام فانوسی

تابه سحر

بیدار است

تا بتابد مهتاب

تا.......

نیما /تیر۸۶

 

?نیما | دوشنبه 4 تير 1386 | پیوند | 5 نظر | ارسال نظر

ظهر تابستان است.
سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.
سایه‌هایی بی‌لک،
گوشه‌یی روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می‌خواند."

(سهراب)

?نیما | يكشنبه 3 تير 1386 | پیوند | 2 نظر | ارسال نظر

در بهاری که میرود تا تابستانی دیگر شود و ما این بهار عمر را نیز بسپاریم به نیستان یاد خاطرات ایام و از کوتاه زمانی دیگر بیاغازیم تابستانی دیگر را و به امید دمیدن بهاری دیگر دل خوش بداریم ٬ برای تک تک همراهان که روشنی بخش کوره راهمان خواهند بود دلهائی بهاری آرزومندم

?نیما | شنبه 2 تير 1386 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر